| بینام و نشون | |||
|
سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠ بدرود پاییز
کوچه خلوت بود می رفتم اما نمی دانستم کجا صدای برگهای پاییزی زیر پایم را می شنیدم بچه که بودم عاشق پریدن روی آنها بودم . هر چه بیشتر صدا می دادند و خشک تر بودند بیشتر ذوق می کردم عجب حالی داشت کودکی نمی دانم حالا چرا وقتی صدایشان را می شنوم دلم می گیرد گویی درد می کشند...زیر پاهایم... نگاه کردم .روی جدول ها برگی نبود دستهایم را باز کردم ... مثل همان بچگی پا روی جدول گذاشتم کاش دوباره بچه می شدم حس پرواز...دلهره...عطش رها شدن صدای جوی می آمد...در حاشیه اش یخهایی که منتظر دستان گرم خورشید بودند تا به آنهاهم مجوز رهایی دهد.... چه میدانم... همه چیز همان طور است زندگی جاری است و فردا آخرین روز پاییز است همه در شوق یلدا در تکاپویند... اما من ... برای من... یلدا... آغاز... زمستان ... است...
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو تماس با من لوگو وبلاگ
لينک دوستان
دو صفر درد
حد بينهايت
نوشته هاي رضا قاضياني
شبهاي بي خوابي
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
زندگي از نگاه عشق
|
