بینام و نشون
شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦

 

خسته ام

خسته ام از روزهای نبودنت و شادمان لحظه های به تو اندیشیدن

سرخوشم از به یاد آوردن لبخدهایت و هراسان دیدن بغض پنهانیت

به چه میاندیشی ای پرستوی مهاجر قلبم

به گذشته ؟؟؟

آنجا که ساحل نشین دریاهای مواج بودی

 یا به آینده که دگر بار لحظه ی کوچ فراخواهد رسید؟

از چه خسته ای؟

از وزش تند بادهای حسرت یا حیله ی مرغان شکاری که هر دم  بالهایت رامی شکافند

آسوده باش پرستوی من

نهراس

اینک نه طوفانی در راه است و نه حیله ای در کمین بالهایت

اینجا سرزمین خاطره های عاشقانه ی مهر است

دیار هستی بی منتها

اینک من هستم و تو

و کوله باری از خدا

گذشته ها رفته اند و آینده هاي خيالت  شاید هرگز آنگونه كه مي انديشي به اکنون بدل نشوند

اما اینک هست

و من و تو در التهاب ثانیه ها

شاید حال  آخرین لحظه ی با هم بودن است

مگذار که دست غارتگر زمان این را از ما به تاراج برد

بي نام و نشون

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]