| بینام و نشون | |||
|
شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ خسته ام خسته ام از روزهای نبودنت و شادمان لحظه های به تو اندیشیدن سرخوشم از به یاد آوردن لبخدهایت و هراسان دیدن بغض پنهانیت به چه میاندیشی ای پرستوی مهاجر قلبم به گذشته ؟؟؟ آنجا که ساحل نشین دریاهای مواج بودی یا به آینده که دگر بار لحظه ی کوچ فراخواهد رسید؟ از چه خسته ای؟ از وزش تند بادهای حسرت یا حیله ی مرغان شکاری که هر دم بالهایت رامی شکافند آسوده باش پرستوی من نهراس اینک نه طوفانی در راه است و نه حیله ای در کمین بالهایت اینجا سرزمین خاطره های عاشقانه ی مهر است دیار هستی بی منتها اینک من هستم و تو و کوله باری از خدا گذشته ها رفته اند و آینده هاي خيالت شاید هرگز آنگونه كه مي انديشي به اکنون بدل نشوند اما اینک هست و من و تو در التهاب ثانیه ها شاید حال آخرین لحظه ی با هم بودن است مگذار که دست غارتگر زمان این را از ما به تاراج برد [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو تماس با من لوگو وبلاگ
لينک دوستان
دو صفر درد
حد بينهايت
نوشته هاي رضا قاضياني
شبهاي بي خوابي
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
زندگي از نگاه عشق
|
