بینام و نشون
یکشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٥

دوستت دارم

 

امروز آسمان دلم را هوای مه آلود روز جدایی فرا گرفته است

انگار دیگر بلبلی نمی خواند
شاید باغبان گلی نمیکارد

نکند از آبشار قطره ای نمی چکد

حتی مرغ عشقهایم نیز امروز حوصله ی خواندن نداشتند

آخر چه شده است مرا؟

چه شد آن شوری که اولین روز مرا با آن دیدی؟
بی گمان از وقتی ابرها در تلاشند که چهره ات را از من پنهان کنند اینگونه گشته ام

دوری ات را چگونه تاب بیاورم؟

می دانی؟ میترسم ! از تنها شدن

از اینکه دوری میانمان فاصله بیفکند

میترسم از اینکه دستان شوم سر نوشت تو را ازمن بربایند

نمی دانم شاید از فرار آرامش از کوچه باغ قلبم در هراسم

شاید از مهمانی های شبانه ی بغض در اتاق گلویم گله مندم

امروز از برای تو هر چه شعر میدانستم به روی کاغذ آوردم

شاید  خواندن آنها درهنگامه ی  دوری بهانه ای شود که مرا از یاد نبری

میخواهم با خواندن هر صفحه اش بدانی که ثانیه به ثانیه به تو می اندیشم

و همچنان بی تاب لحظه هایی که از اعماق اقیانوس پاک قلبت بگویی دوستت دارم

و من از خجالت سر به زیر افکنم

کاش میدانستی همین یک جمله ی کوتاه آنزمان که از آتشفشان قلبت فوران میکند گدازه های عشق رابه چه شعاعی  در صنوبر سینه ام می پراکند

هر کجا میروی برو

دستان بی مانند پروردگار تکیه گاه وجود بی مثالت باد

مهربانم دوستت دارم

 

 

 

بي نام و نشون

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]