بینام و نشون
چهارشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٤

 

معجزه؟؟؟…بذار ببینم؟!؟!؟…نه همون معجزه

 

تا حالا معجزه رو به چشم دیدی؟…تو زندگیای خیلی از ماها تا حالا اتفاقات عجیب و غیر قابل باوری افتاده که یه جورایی واقعا حس کردیم که از قدرت ما خارج بوده…لحظه هایی که شاید میشه گفت تمام دربهای پیش رومون رو بسته دیدیم یا اعتقادمون نسبت به بعضی چیزا ضعیف شده

چند روز پیش دوست پدرمو دیدم …ماجرای عجیبی رو برام تعریف کرد که هنوزم وقتی بهش فکر میکنم موهای تنم سیخ میشه

میگفت  ساعت حدودا نه و نیم صبح بود که سوار ماشینم شده بودمو اوایل اتوبان تهران کرج مشغول رانندگی بودم که دیدم از زیر ماشین جلوییم یه گربه افتاد وسط اتوبان این طور که معلوم بود زیر ماشین روبرویی خودشو جا داده بوده و ماشین که حرکت میکنه بر اثر تکونهای ماشین میوفته زمین سریع زدم بغل و از ماشین پیاده شدم انگار قوه ی فکر کردنمو از دست داده بودم به هر جون کندنی بود رفتم وسط و گربه رو از وسط اتوبان برداشتمو اومدم کنار ماشین … یه بچه گربه ی سفید کوچولو بود تپش قلبشو تو دستم احساس میکردم چقدر ملوسو دوست داشتنی بود…بردمش اون طرف گارد ریل و ولش کردم .

شب شد به سر کوچمون که رسیدم دیدم دم در خونمون شلوغه . دلهره ی عجیبی پیدا کردم …سریع و با ترس و لرز رفتم تو خونه وقتی پرسیدم چی شده در جواب چیزی شنیدم که هنوزم باور نمیشه

امروز صبح بچه ها خواب بودن که زنم رختارو بر میداره که ببره تو حیاط رو بند پهن کنه تو این مابین پسر کوچیکم که هنوز یه سالش تموم نشده بیدار میشه و چهار زانو راه میوفته و میره تو تراس نرده های تراس پهن بود و بچه میتونه ازش رد بشه که یهو از طبقه ی دوم میوفته پایین مادرش میدوه که بچه رو بگیره اما دیر میرسه بچه افتاده بود پایین….

 اما درست وسط سبد لباسا….

باور نمیکنید اگه بگم این اتفاق درست همون موقعی افتاده بوده که من اون بچه گربه رو از وسط اتوبان بر میداشتم ساعت حدودا نه و نیم صبح بود….

 

 

 

 

بي نام و نشون

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]