بینام و نشون
چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤

بسم الله الحق

روزی از روزها زودتر از خواب بيدار شدم  .
 زيبايی آفرينش خداوند خارج از دايره ی توصيف بود داشتم خدا را ستايش ميکردم ناگهان حضور خداوند را در قلبم احساس کردم
از من سوال کرد : آيا دوستم داری؟
جواب دادم : بلی
اگر نقص عضو داشتی باز هم دلبلاخته ام بودی؟
مبهوت شدم نگاهی به دست و اعضای بدنم انداختم و گفتم در آن حال وضعيت دشواری داشتم اما باز هم دلباخته ات بودم
اگر نابينا بودی باز مخلوقات مرا ستايش ميکردی؟
تصورش برايم مشکل است اما باز دلباخته ات بودم
اگر ناشنوا بودی باز به کلامم گوش ميدادی؟
بسيار دشوار بود اما به کلامت گوش ميدادم
اگر لال بودی ذکر مرا ميگفتی؟
به سختی گفتم بلی
آيا مرا دوست داری؟
در کمال اراده و اعتقاد گفتم بلی
پس چرا گناه ميکنی؟
انسانم و بری از اشتباه نيستم
هنگام آسايش از من دوری و هنگام مشکلات به سراغم می آيی
جوابی جز اشک نداشتم
تنها در خلوت مرا می ستايی و خودخواهانه از من حاجت می خواهی
تنها جوابم سيل اشکی بود که صورتم را مخفی کرده بود
در موقع گرفتاری به سراغ ديگران ميروی و در موقع عبادت بهانه تراشی ميکنی
جوابی نداشتم
با شما صحبت کردم شما مردم جواب نداديد و نيازهايتان را شنيدم و به آنها جواب دادم
توان جواب نداشتم
زندگی بزرگترين موهبت من به شماست آن را تباه نکنيد
بار الها مرا ببخش
من رحمانم و بنده هايم را می بخشم
تاکنون اينسان جانکاه گريه نکرده بودم
خدايا !!!!!
مرا دوست داری؟
به آن ميزان که خارج از ادراک توست تو را دوست دارم
 آنجا بود که خدا را با تمام وجود ستايش کردم .....  

 

بي نام و نشون

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]