| بینام و نشون | |||
|
یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳٩٠ رهایی
در لحظه به لحظه و ثانیه به ثانیه این دنیا خدا با توست... تو را در آغوش دارد... آسوده باش... و من رها شدم... سهشنبه ٢٩ آذر ،۱۳٩٠ بدرود پاییز
کوچه خلوت بود می رفتم اما نمی دانستم کجا صدای برگهای پاییزی زیر پایم را می شنیدم بچه که بودم عاشق پریدن روی آنها بودم . هر چه بیشتر صدا می دادند و خشک تر بودند بیشتر ذوق می کردم عجب حالی داشت کودکی نمی دانم حالا چرا وقتی صدایشان را می شنوم دلم می گیرد گویی درد می کشند...زیر پاهایم... نگاه کردم .روی جدول ها برگی نبود دستهایم را باز کردم ... مثل همان بچگی پا روی جدول گذاشتم کاش دوباره بچه می شدم حس پرواز...دلهره...عطش رها شدن صدای جوی می آمد...در حاشیه اش یخهایی که منتظر دستان گرم خورشید بودند تا به آنهاهم مجوز رهایی دهد.... چه میدانم... همه چیز همان طور است زندگی جاری است و فردا آخرین روز پاییز است همه در شوق یلدا در تکاپویند... اما من ... برای من... یلدا... آغاز... زمستان ... است...
چهارشنبه ۱٦ آذر ،۱۳٩٠ درد دل
آه... درد میکند... چیزی درون سینه ام... عجب حس غریبی است این غربت چهارشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٧ رویای تولد
آرزویم این است... نتراود اشک از چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد... نرود لبخند از عمق نگاهت ... هرگز... و به اندازه هر روز تو عاشق باشی... عاشق آنکه تو را می خواهد... و تو را دوست بدارد به همان اندازه... که دلت می خواهد..... شنبه ۱ دی ،۱۳۸٦ کاش سرنوشت دلهايمان را برای هم بخواهد
شايد در ميان دست نوشته هاي سرنوشت سرنوشت منو تو اينگونه رقم خورد شايد استاد اين امتحان تقلب را زير ميز ديدو هيچ نگفت چگونه تعبيرش كنم ؟؟؟ زرنگي خودم ؟؟؟؟ نه بخشش استاد... پندارم را به تقدير تو مي سپارم مهربانتر از آني كه در آخرين ترم به واسطه بي كسي در ديار زندگي مشروطي را نصيبم كني ياورم باش استاد زندگي .... شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦ خسته ام خسته ام از روزهای نبودنت و شادمان لحظه های به تو اندیشیدن سرخوشم از به یاد آوردن لبخدهایت و هراسان دیدن بغض پنهانیت به چه میاندیشی ای پرستوی مهاجر قلبم به گذشته ؟؟؟ آنجا که ساحل نشین دریاهای مواج بودی یا به آینده که دگر بار لحظه ی کوچ فراخواهد رسید؟ از چه خسته ای؟ از وزش تند بادهای حسرت یا حیله ی مرغان شکاری که هر دم بالهایت رامی شکافند آسوده باش پرستوی من نهراس اینک نه طوفانی در راه است و نه حیله ای در کمین بالهایت اینجا سرزمین خاطره های عاشقانه ی مهر است دیار هستی بی منتها اینک من هستم و تو و کوله باری از خدا گذشته ها رفته اند و آینده هاي خيالت شاید هرگز آنگونه كه مي انديشي به اکنون بدل نشوند اما اینک هست و من و تو در التهاب ثانیه ها شاید حال آخرین لحظه ی با هم بودن است مگذار که دست غارتگر زمان این را از ما به تاراج برد جمعه ٩ شهریور ،۱۳۸٦ ...
میدونم که بزرگی...میدونم که دوسم داری...میدونم که همیشه باهامی... اما نمی دونم چرا با همه ی اینا اینطور دلتنگم... الهی...آرامشم عطا کن.... دوشنبه ٢٥ تیر ،۱۳۸٦ تو بودی...
در عمق تنهايی همه چيز خوب است ... خدا اينجاست و تمام شد ... چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦ باران
وقتی دلم برايت تنگ می شود چشم های پر ز اشکم را پشت ابرهای سياه آسمان پنهان می کنم آنجا که جز خدای خود هيچکس را نمی يابم پس بدان.... هر زمان که باران ميبارد دل من برايت تنگ است.... شنبه ٤ فروردین ،۱۳۸٦ سال پر اميد من
هر سال بهار با چرخش زمین پا به عرصه ی پر مهر خدا میذاره و دلامونو بهاری میکنه اما این بار بهار من دو ساله شد!!! ممنونم عزیزم برای دستای گرمت که بهار رو مهمون همیشه ی قلبم کرد.... [ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو تماس با من لوگو وبلاگ
لينک دوستان
دو صفر درد
حد بينهايت
نوشته هاي رضا قاضياني
شبهاي بي خوابي
یک قلب پاک از تمام معابد جهان زیباتر است
زندگي از نگاه عشق
|
